خلوت انس

***انتظار نامه عسل بانو ***

پست ثابت

 

عهد بسته ام به ازای هر روز انتظارم یک...

                          نامه . شعر . متن یا سیاه مشق...

                                               اصلا  هرچه تو نامش را میگذاری...

روز بازگشتنت گنجینه ی تنهایی ام را در کتابی روبه رویت میگذارم!

امضا:عسل بانو نوشته شده در93/3/11

[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

داستان...

داستان جالبیه...

در ادامه مطلب همراه باشین...


ادامه مطلب

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

گفت دانايي که: گرگي خيره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!...
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند
در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري، گر که باشي هم چو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟  فریدون مشیری

[ یکشنبه نهم شهریور 1393 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

آمده ای...

[ جمعه هفتم شهریور 1393 ] [ 9 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

مداد قرمز

هنوز هم دارمش

همان مداد قرمز بچگی هایم را می گویم...

مخصوص این بود که بین کلمات را با آن فاصله بگذارم...

فاصله فاصله است چه بین منو تو چه بین املا کلمات!

دور اسمت را خط کشیدم...

با همان مداد قرمز!

ما فصل هاست که فاصله داریم از هم

با این خط بگذار دیگران هم بفهمند...

و سراغت را مدام از من نگیرند!

بگذار بفهمند که نیستی و من چقدر تنهایم!

امضا: عسل بانو- نوشته شده در93/6/03

 

 

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

داستان نامه...

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

برهنه ات مي كنند تا بهتر شكسته شوي!!!
نترس گردوی کوچک !

آنچه سياه مي شود روي تو نيست!
دست آنها است...

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

در شهر...

اینجا در شهر خبری نیست جز کیسه های پر از غمی که هروز روی هم تلمبار می شوند...

و یکی شبانه می آید و آن را بر  دل آدم ها جا می گذارد و می رود...

اینجا از گل های شهر هم بوی خیانت می آید ...چه برسد به زنبور ها !

عمیق که نفس بکشی بوی دل های سوخته با ریه هایت کاری می کند که صدای سرفه های

سیاهت گوش خفاش های شهر را هم می آزارد!

اینجا هر روز کیسه ی پیرمرد فقیری که لابه لای زباله ها را می شکافد و شیشه خرده های

دل های شکسته را جمع می کند بر دوشش سنگینی می کند !

اینجا اگر تک تک اکسیزن های هوا را با انگشتانت لمس کنی بوی دروغ پوست انگشتانت را میکند!

اینجا آدم ها با پاهایشان فقط می روند و ترک می کنند و له !

اینجا از عشق تازیانه ای می سازند و بر سر عاشق می کوبند!

گرگ خیانت . لباس بره ی عشق را بر تن می کند و به نام عاشقی و دوست داشتن دل بره های عاشق را می درد!

اینجا به هرچه که بنگری کوهی از غم آوار می شود...

من دارم میروم تو هم هر کجا هستی به اینجا دیگر برنگرد!!!

امضا:عسل بانو - نوشته شده در 93/5/12

[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

سر من و خیالت...

شبی در گوش مادرم پچ پچ میکرد مادر بزرگم...

میگفت دعای ما دست سیدهای موسوی ست!

 صبح سراغ موسوی ها را از پدرم می گرفت

تا ظهر برایم دعا هم نوشته بودند...

که بیفتی از سرم...

که برود مهرت از دلم!

که بیایم به قول خودشان سر عقل !

میدانی؟

کاش دعای سید اثر داشت!

کار از دعا هم گذشته ...

مگر سرم را بزنند...

تا خیال تو و سرم باهم بیفتند!

امضا: عسل بانو - نوشته شده در 93/5/8

[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

اعتصاب در برابر خدا...

اعتصاب می کنم!

نماز مغربم را که بخوانم سجاده ام را دیگر برنمی دارم!

شنیده ام سجاده بر روی بال فرشتگان پهن می شود...

صدای من که به خدا نمی رسد

بگذار ...

شاید صدای اعتراض فرشتگان از خستگی بالهایشان

به خدا برسد!

امضا: عسل بانو-نوشته شده در93/4/18

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 7 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

تاوان

طعم این قهوه ی بی شکر

مرا به یاد خاطرات تلخ با تو بودنم می اندازد...

تلخ تلخ...!

همیشه عاشق طعم تلخ و گس بوده ام

و همه همیشه مرا به بد ضاعقه ای متهم کردند...

هر چیزی تاوان دارد!

و امروز...

یاد آور خاطرات تلخ با تو بودنم

تاوان همین ضاعقه ام هستند!

امضا:عسل بانو- نوشته شده در93/4/3

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 7 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

دست خدا

 دیگر منتظرت نیستم...

می دانی؟ دیشب خدا را در خواب دیدم!

خودش اشک هایم را پاک کرد...

گفت که نگران تنهایی من است!

و تصمیم گرفته این روزها آخرین روزهای تنهایی من باشد!

مشتلق بده...

گفت قصد کرده  همین روزها مرا باخود ببرد!

فکرش را هم نمی کردم ...

به جای دست های سرد تو که تنهایم گذاشت

دست های خدا دستم را بگیرد...

منتظرت نیستم...

آمدنت دیر شده...

دیگر نیا...

امضا : عسل بانو - نوشته شده در93/3/31

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

این هم 3عکس به یاد موندنی از غم بانو...

البته کد داره...که دوستای صمیمی قادر به رویتم هستند!!!

دوستای گلم کدش  شماره ی خطمه بدون صفر اولش!


ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

خواب...

 از این پس نه کسی مرا دوست خواهد داشت و نه تو مرا دوست داشتی...

 اصلا دوست داشتنی در کار نیست!

 اینها همه زائیده ی مغز خام و بی تجربه من بودند...

 اینها را صبح که شد و بیدار شدم فهمیدم!

 که فقط من بودم که ساده لوحانه عاشقی کردم...

 تا به حال در جهان کسی جز من به چنین خوابی نرفته بود!

 امضا: عسل بانو - نوشته شده در93/4/25

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

دستم نمک ندارد...

 یادت هست؟

خم شدم و کمرت را بوسیدم... با عشق

 و غروری در هم شکسته!

 و اما تو...

 کمرم را شکستی... با جدایی

 و غروری که حتی پای بازگشتت را به زنجیر کشیده...

 امضا: عسل بانو - نوشته شده در 93/4/24

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

کم آورده ام...

 نفس کم آورده ام مهربان...

 قلبم به اندازه حجم نبودنت درون سینه ام سنگینی می کند

جایی برای ریه هایم دیگر نمانده است!!!

 دست کم آورده ام مهربان...

 انگار با همین دو کف دست به دعا بلند شده کاری بر نمی آید

خدا هم برای آمدنت دست های بیشتری می طلبد از من!!!

 دل کم آورده ام مهربان ...

 عشق و مهرم به تو سود روز شمار می دهد هر روز...

دل کم آورده ام برای این همه دوست داشتنت

 برای عشق تو ...

 چند حساب دل . در سینه ام باز کرده ام...

    برای دوست داشتنت دل کم آورده ام...!

 امضا:عسل بانو- نوشته شده در 93/4/18

[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

دست کوتاه...

 دلم برایت به اندازه ی تمام وفاداریم به تو ...تنگ است!!!

 دلم به دلت بند است و...دستم به هیچ بند است...

 فشار دلتنگی ات بند دلم را پاره می کند و از دستم هیچ بر نمی آید...

 درد سختی ست...

وقتی که حتی دستانم می ترسند شماره ات را بگیرم!

 وقتی که از دور به دیدارت می آیم و دستانم را پشتم پنهان می کنم!

 وقتی صدایم می لرزد که خدا را صدا بزنم که دستم را بگیرد و به تو برساند...!

 به راستی من...

 چه فرقی دارم با آن دخترک قطع نخاعی که روح از دستانش پر کشیده؟؟؟

 و دستانش گره ای از کار خودش هم وا نمی کند؟!!

 امشب و صیت خواهم کرد...دستانم را به او ببخشند...!!!

 از دست من کاری بر نیامد شاید او بتواند...

 با دستان من . مرا از دور به تو نشان دهد ...

 تا رو برگردانی و چشمانت را به روی تنها واقعیت زندگیت که از آن فرار می کنی...

 به روی من باز کنی...

 امضا:عسل بانو نوشته شده در نیمه شب 93/4/18

[ چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

بی هوا مثل ...بی هوا هوایت را کردن!

 

دیروز بی هوا هوایت را کردم

 

هوایت هوای چشمانم را ابری کرد

 

به هوای دیدنت قدم به هوای کوچه گذاشتم و...

 

هر لحظه هوا...

 

نفس به نفس نزدیک به هوای نفس های تو می شد...

 

یک هوا خودم را رو به رویت دیدم...!

 

تو اما...

 

بی هوا هم نگاهت به من نیفتاد...!

 

هوای نفس هایت همان هوای گرم جنوب

 

اما هوای میان ما ...

 

هوای غریب و مه آلود سرد شمال...

 

آری کلمه کم دارد این زبان وقتی که شرم نمی گذارد

 

با همین کلمه ی(  هوا  ) ...

 

بگویم که چقدر هوای گرم آغوشت را کرده ام!

 

کلمه کم دارد این زبان...

 

استاد سخن اگر زنده هم بشود نمی تواند...

 

نمی تواند تا زمانی که تو هوایم را نکرده ای

 

با زیباترین کلمات تو را به من برگرداند...

 

پس

 

به یاد هوای قدیم اگر...

 

هوایت هوایی شد و باز هم هوایم را کرد

 

من...

 

همین حوالی منتظر هوای بهاری آمدنت هستم!

 

امضا: عسل بانو - نوشته شده در93/4/15

 

[ دوشنبه شانزدهم تیر 1393 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

فقط بخاطر خدا...

اصلا نه بخاطر من...

بخاطر آن دو طفل یتیمی که چشم به راه لباس های عیدشان اند. که نذر برگشتنت کرده ام... برگرد!

تو را بخاطر چراغ های سبز صحن امام زاده  هادی...که روشن ماندنشان نذر ماندنت هستند ...برگرد!

بخاطر  کبوتر  هایی که به  ازای هر دانه ای که پاشیده ام  باید  یا کریم بخوانند برای آمدنت ... برگرد!

تو را به کتاب الهی...

که هر بار یاسین اش با اشک های من محو تر میشود برگرد...

اصلا نه بخاطر من...

                       به خاطر خدا برگرد!

امضا: عسل بانو نوشته شده در 93/3/8

[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

پس تو کجایی...

 

هوا ابری و صدای رعد و گوشه ای دنج...

           پیاله ای چای پر رنگ و آهنگ لالایی ویگن....

                                 مردم چشمم در اشک و دل در اندوه غوطه ور...

                                                           پس تو کجایی؟؟؟؟

تو که عاشق همین گوشه دنج و چای دم نکشیده دست من و.... آهنگ لالایی ویگن بودی!

امضا: عسل بانو نوشته شده در93/3/13

 

[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

تنها

مهربان ترینم ...

امشب چنان دلتنگت شده ام که هرجا زیر این اسمان خدا نفس را کم می اورم....

هیچ ستاره ای دیگر به نامم نیست...

تو از من به قهر رفتی و از ان روز خدا حتی مرا نگاه هم نکرد!

رفتن تو تاوان کدام گناهم بود که حتی خدا هم پا به پا همراه توامد و مرا تنها گذاشت!!!

امضا: عسل بانو

[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 4 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

                                               به شقایق سوگند که تو بر خواهی گشت

                                                        من به این معجزه ایمان دارم

                                         منتظر باید بود تا زمستان برود . غنچه ها گل بکنند!

[ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

خداحافظ

نگو خداحافظ ...

 

ای تموم لحظه های بی قراریم

امید روز های, سرد, زمستونیم

  نفس, روزهای, گلوگیرم

تموم زندگی, پر از انتظارم

خداحافظ نگو عشقم نگو عمرم

نگو میخوای منو  بازم تنهام بذاری

من هنوزم موندم روی قولم .روی عهدم

من اینجا تنها چشم به راه تو میمونم

غریبه ها رو همش از خودم من روندم

اینجا با تنها عکست تک وتنهام

اگه این عکس و هم بگیرن

به خدا دیگه میمیرم

توی این شهر پر از خیانت

تنها منم که  وفادارت میمونم

بخندی شاید. بگی چه خوش خیالم

با خیال تو نفس کشیدن بهتر از آغوش, دیگه ست

اگه چشمام اگه موهام....

تو مسیر انتظارت رنگ تنهایی بگیرن

من خیال با تو بودن از سرم بیرون نمیره

نفسم اینو بدون

اونی که بود یه روزی تنها عشقت

الان اینجا سرد وتنهاست

منتظر به راه میمونه تا تو برگردی دوباره

قسم خورده اگه دست هاشو نگیری

با چشمای باز یه روز بمیره

امضا: عسل منتظر

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

دنیا…!
بازی هایت راسرم دراوردی…
گرفتنی هاراگرفتی…
دادنی هاراندادی…
حسرت هاراکاشتی…
زخم هارازدی…
دیگربس است چیزی نمانده…
بگذاراسوده بخوابم محتاج یک خواب بی بیداریم

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]


[ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

تاوان

صدایش دارد عذابم میدهد...

صدای گوش خراشش هر لحظه بر سرم آوار میشود

لحظه به لحظه ثانیه به ثانیه...

دارد آبم میکند!

چیزی نگو ...

گوش هایم را گرفته ام

بی انصاف تو که صدای شکستن اش را نمیشوی

خیالت راحت دلم را شکسته ای

تلاشت دیگر بیهوده است...

دیگر هیچ نگو...

صدای شکستن دلم هر لحظه دارد بر سرم آوار میشود

تاوان دل دادنم این بود

صدای گوش خراش شکستن دلم که تا قیامت عذابم میدهد!

امضا: عسل بانو

[ شنبه نوزدهم بهمن 1392 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

کنار آمده ام...

کنار آمده ام با کنار کشیدنت.....

بی تفاوت شده ام به بی تفاوتی هایت

صبور شده ام در انتظار کشیدنت

کبود شده ام در بی هم نفسی هایت

گوشه گیر شده ام در بی وفایی هایت

زبان گرفته ام با بی همدمی هایت

لب گزیده ام در نبود لب هایت

زولیده شده ام در نبود چشمانت

کت پوشیده ام در نبود آغوشت

سیگار کشیده ام در نبودن هایت!

آری کنار آمده ام با کنار کشیدنت....

امضا: عسل بانو

 

[ جمعه چهارم بهمن 1392 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

قصه من...

دل بسته بودمش با تمام دلم

باور نداشت او نه این دل و نه این دلدادنم

دل دادمش اما  نخواست

تقدیم او کردمش ...

حرمت نگه نذاشت...

غربت  نشینی ام را بهانه کرد

میدانست اما کتمان می کرد

که پرستوی دلم سوی دیگری پر نکشیده ست

جان و تن می خواست تا باورش شود

تن و جان دادمش که قبولش افتد

حال بی تن و جان...

                      تنها...  مانده ام اینجا...

امضا: عسل بانو.

 

 

[ پنجشنبه یازدهم مهر 1392 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

آغاز راه...

به آغازمان می اندیشم

 

به آغاز کنار هم....

 خندیدن ها مان.... اشک ریختن ها مان...

آری

        به آغاز عاشق شدنمان

قرارمان شد صادقانه باشیم تا انتهای انتها...

جدا نشود دست هامان تا انتهای آغار شدنمان...

                                                     تا آغاز پایانمان...

قرارمان شد در کنار هم زیبا زیستن

          تا پایان آغاز دوباره مان باشد...

                        آغاز دوباره کنار هم بودنمان!

                               آری...

                                       آغاز همیشه باهم بودنمان...

امضا: عسل بانو

 

[ دوشنبه هشتم مهر 1392 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]

روزگاری خواهد رسید...

همچنان که در آغوش دیگری خفته ای...

به یاد من...

ستاره هارا خواهی شمرد تا آرام شوی!

دلت هوایم را خواهد کرد...

به یاد خواهی آورد با هم بودن هایمان را...

به یاد خواهی آورد خنده هایم را...

به یاد خواهی آورد اشک هایم را...

مطمئنم در آن لحظه در دلت میگویی: من تو را میخواهم!
(توجه:این دلنوشته اثر من نیست)

[ جمعه بیست و نهم شهریور 1392 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ عسل بانو ]

[ ]