تبليغاتX
خلوت انس

خلوت انس

دلنوشته های من

نایت اسکین

شبي غروب ميكنم كنار چشمهاي تو

          و بي گناه ميروم به دار چشم هاي تو

                  من از تمام عاشقي به اين بسنده ميكنم

                              كه يك دقيقه سر كنم كنار چشم ها ي تو

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 12:11 توسط عسل بانو| |

(اولین چیزی که فراموش انسان میشود صداست...)

ـــ این را مادر بزرگم میگفت

حال که مدت هاست صدایت را نشنیده ام مضطرب ام

و دچار تشویش و سر در گمی

که مبادا فراموشم شود صدای پر مهرت.....

هر روز ـ هر ساعت ـ هر دقیقه

آخرین مکالمه ای را که با تو داشتم را برای خود مرور میکنم

هر روز در حالی که که چشمانم بسته است

تمامی سعی ام را میکنم که صدایت را به خاطر آورم....

چشمانم پر از اشک میشود

 آه......

 انگار مادر بزرگم راست میگفت....

هر روز بغض دارد در گلویم نقش میبندد...

نکند....

نکند روزگار دارد دسیسه میچیند که فراموشم شوی؟؟؟

امضا : عسل

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 14:21 توسط عسل بانو| |

منو پنجره ی تنها....!

گوشه سرد اتاقم کنار پنجره بخار گرفته اش می ایستم و با سر انگشت روی حاله بخار گرفته اش نامت را به آرامی مینویسم ..... خنده ای زیرکانه بر لبانم مینشیند و شعفی در دلم جرقه میزند.....!

نیرویی از دلم بر می خیزد و دستم را نشانه می رود ......

وتمامی پنجره بزرگ اتاقم را پر از نام زیبای تو میکنم... چند قدم  عقب تر میروم از دور تماشایش میکنم.....

لبخندم عمیق تر میشود اما دلم آتش میگیرد ....!

بغضم مانند همان حاله بخار گلویم را پر میکند .... گرمی اشک هایم صورت سردم را می پوشاند...!

اشک میریزم و نامت روی پنجره میدرخشد گوییا میبیند آتش درونم را...

ناگهان میبینم از اسم تو میچکد یک قطره ای میرود بر دیگری میچکند بر یکدگر ... و باز هم میچکد اشکان من!!!!

گوییا تا صبح دلم هوای گریه دارد....

 امضا: عسل

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 11:50 توسط عسل بانو| |

دیگه نیستم ...

زیرا بودنم را کسی حس نکرد!

من نیستی ام امروز رقم میخورد

تا شاید باشم

تا شاید

 بودنم را که کسی حس نکرد

نبودنم را حس کند و باور کند !!!

همیشه همینطور بوده و هست

دنیای ما آدم ها

تا نباشی وجود نخواهی داشت!

تا نباشی کسی برایت دلتنگ نمیشود

تا شاید احوالی بپرسد از تو و زندگیت !

و کسی قدر این روزهای باهم بودن را نمیداند

تا آن زمان که به معنای واقعی نباشی

آری نبودن ما زیبا تر از بودن ماست

وقتی نیستی

وقتی در دل خاکی بهتر است  

آنزمان است که کسی میآید و بر مزارت

گریه سر میدهد و از دلتنگی هایش

که تا بحال نگفته پرده برداری میکند !

من دریافته ام که تا نباشم

کسی دلتنگم نمیشود

کسی مرا دوست نخواهد داشت

پس بار خدایا

من تاب و طاقت دیده نشدن ندارم

لحظه ای امانم نده !

 امضا : عسل

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 12:51 توسط عسل بانو| |

دلم گرفته است به اندازه یک دنیا دلتنگی

باری دیگر عزیزم مهربانم بیا  کنارم بنشین

دست در حلقه این گیسوی پریشانم ببر

تکیه گاه تنهاییم اشک هایم را ببین و نوازشم کن

آرام مثل همیشه با آن نگاه امیدوار کننده نگاهم کن

محتاجم بخدا سوگند

به دست هایت

                 به شانه هایت

                                    به نگاهت

امضا : عسل

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 12:49 توسط عسل بانو| |

آه خداوندا !

چه شد كه دروغ به زندگي ما پا نهاد؟؟؟

كه با آمدنش دل پر از شك و ترديد گشت

ديگر پروردگارم به چه كس اعتماد و اطمينان ميتوان كرد؟؟؟

خسته ام !

اين روز ها كه جهان پر از دروغ گشته من كه را باور كنم؟؟؟

خداوندا عشق روزيم كردي ......

اما شك دامن از دستم ربوده است !!!!

هر نگاهي ...هرسخني را احساسم - دلم ميپذيرد به سادگي

اما.... عقلم مهر باطل ميزند !

در درون جدالي به پا شده پرودگارا !

اين عشق است يا ترديد و شك؟؟؟

دلگيرم خدا

امضا: عسل

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 12:40 توسط عسل بانو| |

همان کسی که یک شب به من گفت تو را به دنیا نمی دهم

و من باور نکردم......

امروز مرا به دانه ارزنی از دنیا فروخت...

ومن از حیرت ندانستم باور کنم یا نه ...!!!

امضا :عسل

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 9:39 توسط عسل بانو| |

چه سود .....؟؟؟؟؟

من هميشه از سلام مي نويسم و او از خداحافظ ...

                من از عشق ميگويم او از رفتن دم ميزند ....

تمامي نوشته هايم را تنها براي او مينويسم ...

اما چه سود كه او نميخواند ؟؟؟

سر نخ دلواپسي هايم را كه ميگيرم همه به او ميرسد ...

اما چه سود كه او دلواپس من نميشود!!!

در قطره قطره اشك هايم او را ميبينم ....

اما چه سود كه نگاه هم نميكند !!!

هر روز با هر تپش قلبم مراقب اين هستم كه نكند لحظه اي بي ياد او بتپد

چه سود ؟؟؟ كه او قلبش هيچ گاه براي من نميتپد !

با هر نفسي كه فرو ميبرم منتظرم كه بوي عطر او را استشمام كنم !

اما چه سود  كه او نمي آيد !!!

فراقش كامم را به تلخي ميگشايد ....

چه سود كه او تلخ نميداند !!!!

با همه نا اميدي ام اميدوارم كه شبي خوابش را ببينم ...

اما چه سود ؟؟؟ كه او بخواب من نيز ديگر نمي آيد

تمام روز با چشم هاي منتظر خيسم به در خيره مي مانم ...

اما چه فايده ؟؟؟ كه حتي سايه او نيز دلتنگ من نمي شود !!!

امضا: عسل

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 11:16 توسط عسل بانو| |

نمی دانم چه شد اما بی هوا - دلم هوایت را کرد !

قلبم در سینه ام سنگینی می نمود ....

بدون مقدمه اشک از چشمانم جاری شد....

چه شده؟؟؟         - از اشک هایم پرسیدم -

اما گویی

اشک هایم هریک برای خود بغضی دلگیر در گلو داشتند که جوابم را ندادند ...!

سکوت آنها چنگی به گلویم زد و صدای هق هق ام بلند شد ...!

از هق هق گریه هایم پرسیدم که بر من چه شده ؟؟؟

آنها نیز آنقدر فریاد کردند که سوالم بی جواب ماند....

دلتنگ بودم بی آنکه بدانم چرا اینگونه ؟؟؟

صدای آهنگ ملایمی در سراسر جانم می پیچید ....

آری سر نخ همین طنین دلنواز است

چرا با دلم اینگونه میکند ؟؟؟؟

                       گویی خاطره ای از تو را خاطر نشان میکند

نمی دانم چرا بی هوا -  هوایت   - دلم را هوایی کرد !

                                   شاید تو هم هوای مرا کرده بودی !!!

امضا :عسل

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 12:18 توسط عسل بانو| |

دلتنگی....!

یاد دارم دوستی گفت یک روز ـ که دلتنگ عصر های جمعه است ....

ندانستم ...!!! خندیدم و گفتم :

عصر های جمعه پر از دلتنگی اند !   برای دلتنگی ـ دلتنگی ؟؟؟

آن روز نفهمیدم آن دوست چه گفت .... اما حالا ...

کجاست که ببیند دلم برای همان عصر های دلگیر جمعه ـ چگونه تنگ تر شده !

کجایند دیگر آن عصر های دلگیر ؟؟؟             چرا کسی دلتنگ نیست؟؟؟

پس چرا نمیرسد یک جمعه دلگیر دیگر ؟

چرا نمیرسد یک دلتنگی پر از دلتنگی؟؟؟؟

کجای این تقویم سیاه عصرهای روشن جمعه را نوشته اند ؟؟؟

چرا دیگر بوی نرگس های خشک شده از لای صفحه های سمات نمی آید ؟؟؟

                                        نرگس ها چرا رایحه باخته اند؟

همچنان زمانه میگذرد...........

            و دیگر کسی بوی پیراهن یوسف را بخاطر نمی آورد...

شاید دیگر وجود یوسف گمگشته را پدر فراموش کرده ......

دستهای به دعا بلند شده پدران پیر در خاک جا ماند .....

کسی نیست که بگوید :

دستهای پسران این پیران روشن ضمیر پس  کجا مانده؟؟؟؟

پس کجایند دیگر آن چشمان مشتاق و منتظر ؟؟؟

دیگر کسی جمعه ها را به خاطر نمی آورد .......

                                       یوسفا !

                                                 یوسفا چه کنیم؟؟؟

اللهم عجل لولیک الفرج

امضا: عسل

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 20:44 توسط عسل بانو| |