خلوت انس
***انتظار نامه غم بانو ***

 

عهد بسته ام به ازای هر روز انتظارم یک...

                          نامه . شعر . متن یا سیاه مشق...

                                               اصلا  هرچه تو نامش را میگذاری...

روز بازگشتنت گنجینه ی تنهایی ام را در کتابی روبه رویت میگذارم!

امضا:عسل بانو نوشته شده در93/3/11


+ تاريخ دوشنبه سوم مرداد 1390 | ساعت12 بعد از ظهر | نويسنده غم بانو


تو روزای با تو بودنم به شب رسیدم

چشام پره غمه به جای من بخند عزیزم

خیالت راحت باشه همه چی رو به راهه بی تو

دلم مثه همیشه می خوره چوب سادگیشو

آره بخند همیشه تو که شادی با اون

منم گم میشم میون این شادیا زود

جلو غریبه ها کارم شده آبرو داری خب

توام به رو خودت نیار فقط آبرو داری کن 


+ تاريخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | ساعت9 بعد از ظهر | نويسنده غم بانو


هنوز هم دارمش

همان مداد قرمز بچگی هایم را می گویم...

مخصوص این بود که بین کلمات را با آن فاصله بگذارم...

فاصله فاصله است چه بین منو تو چه بین املا کلمات!

دور اسمت را خط کشیدم...

با همان مداد قرمز!

ما فصل هاست که فاصله داریم از هم

با این خط بگذار دیگران هم بفهمند...

و سراغت را مدام از من نگیرند!

بگذار بفهمند که نیستی و من چقدر تنهایم!

امضا: عسل بانو- نوشته شده در93/6/03

 

 


+ تاريخ دوشنبه سوم شهریور 1393 | ساعت5 بعد از ظهر | نويسنده غم بانو
|


کلمات هم بازیچه ی من و تو شده اند !
من برای تو می نویسم ، تو برای او می خوانی


+ تاريخ یکشنبه دوم شهریور 1393 | ساعت9 بعد از ظهر | نويسنده غم بانو
|



ادامــه مطلــب

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 | ساعت2 بعد از ظهر | نويسنده غم بانو
|


برهنه ات مي كنند تا بهتر شكسته شوي!!!
نترس گردوی کوچک !

آنچه سياه مي شود روي تو نيست!
دست آنها است...


+ تاريخ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | ساعت3 بعد از ظهر | نويسنده غم بانو
|


اینجا در شهر خبری نیست جز کیسه های پر از غمی که هروز روی هم تلمبار می شوند...

و یکی شبانه می آید و آن را بر  دل آدم ها جا می گذارد و می رود...

اینجا از گل های شهر هم بوی خیانت می آید ...چه برسد به زنبور ها !

عمیق که نفس بکشی بوی دل های سوخته با ریه هایت کاری می کند که صدای سرفه های

سیاهت گوش خفاش های شهر را هم می آزارد!

اینجا هر روز کیسه ی پیرمرد فقیری که لابه لای زباله ها را می شکافد و شیشه خرده های

دل های شکسته را جمع می کند بر دوشش سنگینی می کند !

اینجا اگر تک تک اکسیزن های هوا را با انگشتانت لمس کنی بوی دروغ پوست انگشتانت را میکند!

اینجا آدم ها با پاهایشان فقط می روند و ترک می کنند و له !

اینجا از عشق تازیانه ای می سازند و بر سر عاشق می کوبند!

گرگ خیانت . لباس بره ی عشق را بر تن می کند و به نام عاشقی و دوست داشتن دل بره های عاشق را می درد!

اینجا به هرچه که بنگری کوهی از غم آوار می شود...

من دارم میروم تو هم هر کجا هستی به اینجا دیگر برنگرد!!!

امضا:عسل بانو - نوشته شده در 93/5/12


+ تاريخ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 | ساعت5 بعد از ظهر | نويسنده غم بانو
|


شبی در گوش مادرم پچ پچ میکرد مادر بزرگم...

میگفت دعای ما دست سیدهای موسوی ست!

 صبح سراغ موسوی ها را از پدرم می گرفت

تا ظهر برایم دعا هم نوشته بودند...

که بیفتی از سرم...

که برود مهرت از دلم!

که بیایم به قول خودشان سر عقل !

میدانی؟

کاش دعای سید اثر داشت!

کار از دعا هم گذشته ...

مگر سرم را بزنند...

تا خیال تو و سرم باهم بیفتند!

امضا: عسل بانو - نوشته شده در 93/5/8


+ تاريخ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 | ساعت3 بعد از ظهر | نويسنده غم بانو
|


اعتصاب می کنم!

نماز مغربم را که بخوانم سجاده ام را دیگر برنمی دارم!

شنیده ام سجاده بر روی بال فرشتگان پهن می شود...

صدای من که به خدا نمی رسد

بگذار ...

شاید صدای اعتراض فرشتگان از خستگی بالهایشان

به خدا برسد!

امضا: عسل بانو-نوشته شده در93/4/18


+ تاريخ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 | ساعت7 قبل از ظهر | نويسنده غم بانو
|


طعم این قهوه ی بی شکر

مرا به یاد خاطرات تلخ با تو بودنم می اندازد...

تلخ تلخ...!

همیشه عاشق طعم تلخ و گس بوده ام

و همه همیشه مرا به بد ضاعقه ای متهم کردند...

هر چیزی تاوان دارد!

و امروز...

یاد آور خاطرات تلخ با تو بودنم

تاوان همین ضاعقه ام هستند!

امضا:عسل بانو- نوشته شده در93/4/3


+ تاريخ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 | ساعت7 قبل از ظهر | نويسنده غم بانو
|