خلوت انس

***انتظار نامه عسل بانو ***

 

عهد بسته ام به ازای هر روز انتظارم یک...

                          نامه . شعر . متن یا سیاه مشق...

                                               اصلا  هرچه تو نامش را میگذاری...

روز بازگشتنت گنجینه ی تنهایی ام را در کتابی روبه رویت میگذارم!

امضا:عسل بانو نوشته شده در93/3/11

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط عسل بانو

احساس خیسی بر روی گونه هایم می غلتد

برگی رقصان به زیر پایم می افتد!

سرم را بالا می آورم...

همین چند خیابان قبل تر بهار بود...

که من راه افتادم و به دنبال عطر تو آمدم!

حالا اینجا پاییز از راه رسیده

و من انگار عطر تورا دیگر فراموش کرده ام!!!

راهم را گم کرده ام

عمیق فرو می برم تمام هوای نمدار پاییز را...

نه !

انگار به راستی عطر تو را فراموش کرده ام!

امضا:عسل بانو نوشته شده در93/7/13

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 8 بعد از ظهر توسط عسل بانو|

کاش پر کبوتری بودم در آسمان شهر تو...

و چون تو را از دور می دیدم...

خود را از بال اش رها می کردم و...

می نشستم بر روی شانه های خسته تو...

یا شاید پنهان می شدم میان موهای جو گندمیت

آنوقت می شدم جزیی از وجود تو...

به شانه هایت می نشستم و با تو به خانه ات می آمدم!

و از دور تماشایت می کردم...

که چگونه بعد یک روز خستگی . خودت را تنها می خوابانی!

تو می خوابیدی و من تمام ساعت محو چشم های بسته ات می شدم!

ببینم که بدانم...

وقتی که بی حوصله می شوی

بر روی کدام کاناپه لم می دهی و تمام شبکه ها را بالا و پایین می کنی...!

کاش من چشمان تنها عکس خودم که درون قاب کوچکی روی دیوار خانه ات آویزان است بودم!

آنگاه تمام وقت تو را از دور تماشا می کردم...

که چگونه ظرف ها را با حوصله می شویی و برای بچه ها شام می پزی...

چگونه با اینکه دلت از غم سر شار است

سر به سر پسر ها می گذاری که غم بی مادری یادشان برود!!!

و کاش چشمان عکس خودم بودم!

که می دیدم چگونه شب ها با تنها عکسم درد دل می کنی و

بغضی که تمام روز قورت داده ای را بیرون می ریزی....!

و آن وقت که چراغ های خانه را خاموش می کردی...

از همان چشمان قاب کرده اشکی می شدم و سر می رفتم از خودم

و تا صبح سیل گونه از عشقت فرو می ریختم !

کاش... کاش چشمان عکس خود بودم!

امضا: عسل بانو - نوشته شده در 93/6/30

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 5 بعد از ظهر توسط عسل بانو|

از این به بعد برای تو شعر می گم

آخه از تو کی لایق تره خدا؟

خدای لحظه های بی قراریام...

خدایی که فراموشم میشه تو شادیا

خدای قطره قطره اشک های من

آره خدا... خدای من...

فقط خدای خوب من!

من عاشق تو ام خدا

خوب میدونم خبر داری

دوستم داری . کنارمی

وقتی که غرقم تو گناه

تو دستامو هی میگیری

وقتی که میلرزه پاهام

خودت گفتی که جز تو من

هیچکی رو تو دنیا ندارم

اخم بکنی من به فنام

یه وقت نشه دستمو کنی رها

امضا: عسل بانو- نوشته شده در93/4/28

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 8 بعد از ظهر توسط عسل بانو|

مرد نیستم!

اما زنانه که قول میدهم

با هزاران تار موی محاسن مردانی از عجم و عرب برابری می کند!

گفتم زندگیمان تولدی تازه می طلبد

کمر همت بستم

و خواستم بنا بر عادت زنانه ام  بارش را خودم بر زمین بگذارم

و متولد کنم ...زندگی تازه ای برای هر دویمان!

صبر کردم.... به وقتش ضجه زدم... مردم و زنده شدم!

تو اما بیخبر ...

حتی پشت در منتظر برگشت من نبودی...

من دخترم...

اما مادرانگی کرده ام برای بازگشت دوباره امید به زندگی مان

هرچند که دکتر ها گفته اند...

در آینده

تو هرگز مادر فرزند خود نخواهی شد!

اما من مادرم!

بارم امید و زندگی ...

مادری چشم به راه ...

که تو فرزندانش را هم از او گرفته ای...

واین روزها  فارغ شده از هرچه زندگی ست!

امضا: عسل بانو - نوشته شده در93/6/27

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 9 قبل از ظهر توسط عسل بانو|

سلام ... یعنی خدا حافظ

ممنونم از تموم دوستان خوبم .... چه دوستان دنیای مجازی چه حقیقی!

که این همه مدت منو تحمل کردین...

ممنون از اونایی که اومدن .خوندن و انتقاد کردن... پیشنهاد دادن

و همچنین از اونایی که خوندن و هیچوقت نظر ندادن ... اما حس میکردم که میان و میخونن!

ممنون از کسایی که ابراز علاقه کردن و تشویقم کردن

ممنون از کسایی که دلمو شکستن و ذوق ادبی این حقیر رو روشن کردن!

دوستای خوبم میخوام دیگه هیچوقت اینجا نیام... میخواستم وبلاگ رو مسدود کنم

اما تصمیم گرفتم بمونه و شاید کسی دلش برام تنگ شد وگاهی نگاهی بهش انداخت!

همون کسایی که این روزا دلتنگ من نمی شن رو میگم!!!

یه روزی میرسه کوچه به کوچه دنبال رد پام و سایه م میگردن ولی از من خبری نیست!

آدمی گر خون ببارد از گران باری رواست        کآن چه نتوانست بردن بر آسمان بر دوش اوست

دل منو خیلیا تو این دنیا شکستن... بارها و بارها !

دلم از همه گرفته !

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما        غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ی ما

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 9 بعد از ظهر توسط عسل بانو|

نمیدانم بگویم بمان یا برو !!!

چرا که باور کرده ام به هیچ فعلی پایبند نیستی !!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 3 بعد از ظهر توسط عسل بانو

می بینی؟

وقتی با کلمات بازی می کنی همین می شود عامل شب نخوابی های من!

کلمات سردت به ناگاه می شوند سنگ و بر شیشه ی دلم چه راحت فرود می آیند!

بی تفاوتی هایت می شوند خنجر زهر آلودی که بر پشتم می نشیند و...من

نامش را می گذارم معده دردی که تا پشتم تیر می کشد!

امضا: عسل بانو نوشته شده در93/6/22

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 10 قبل از ظهر توسط عسل بانو|

خسته ام

از خیابان هایی که مسیح وار هر گوشه اش زنده می کند خاطره ای را

و منی که چون یونس غرق در بی صبری خود می شوم!

 خسته ام

از چرخ خیاطی ام

که هر بار هوس میکنم ادریس وار خیاطی کنم تا شاید دور شوم از تهاجم این همه فکر

سوزن میشکند و بر دستم فرو میکند !

و با اولین جراحت دستم به یاد جراحت چرکین دلم می افتم!

میترسم انتظاری که چشمان یعقوب را گرفت اینبار چشمان مرا نشان کرده باشد!

خسته ام

از این همه خدا را خواستن و اجابت ندیدن...!

کسی به خدا بگوید که من  ایوب نیستم . حتی صبر کاسه ام  لبریز شد!

آری خسته ام

از تمام جمعه هایی که در دلم قند آب کردم که می آیی و...

اما وقت غروب کامم تلخ شد!

از ما و صدا زدن بقیه پیغمبران کاری ساخته نشد

محمدا تو بهر خدا یاسین ی بخوان!

امضا : عسل بانو: نوشته شده در 93/6/19

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 11 قبل از ظهر توسط عسل بانو|

مهتابی درون اتاق روشن بود !

و پروانه از پشت شیشه تلاش میکرد به روشنایی آن برسد 

اما نه پروانه میدانست که مهتابی انتظارش را نمی کشد

نه مهتابی پروانه را میدید!

تا اینکه پروانه از فرط خستگی پشت پنجره افتاد .......!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 7 بعد از ظهر توسط عسل بانو

دل ساده ام به چه می اندیشی ؟؟؟  

به روزهایی که با عشق دمساز بودی و در خیال کودکانه ات کور کورانه می پنداشتی که کسی تو را دوست دارد؟

مگر نمی دانستی همه مانند تو صداقت ندارند ؟

وحقیقت این است که کسی تورا نخواست !

 آری میگویم که باز هم بشکنی ....

حق تو فقط و فقط شکستن بوده و هست !!!!

چه ساده بودی آن زمان !

عمری از غم و غصه اش آتش گرفتی و سوختی ....

  ومرهمی برای تمام دردهای کسی بودی که تو در چشمانش جایی نداشتی ...!

روزها دلداریش دادی .. .

بدون اینکه حتی  بدانی چرا اینقدر دلتنگ و غمگین است...

می بینی ؟ که چه ابله بودی....!

باز هم نمی خواهی بپذیری که کسی تو را برای خودت نخواست ...

تو بازیچه ای بیش نبودی ...

از ساده گیت ... دل رئوفت سو استفاده کردند و و چه اسوده به بازی گرفتند تورا...!!!

چه میگویی؟؟

کمتر در گوشم زمزمه کن که اشتباه میکنی ... قبول داشته باش حقیقت تلخ است !

تو را نه برای خودت ونه برای عشق پاکت و نه برای صداقت بی چون چرایت ....

برای هیچ یک نخواستند....

خودت خوب میدانی حاشا نکن ...

که تورا برای اینکه جای خالی معشوق زیبا رویش را احساس نکند میخواست

همین را بدان و بس..!

تمام این روزها درد هایش را بر دل تو جا می گذاشت و خوشی هایش را سهم دیگری می کرد

خوب می دانم درد دارد اما خوب بشنو...

دلش جای دیگر گرفتار بود...

همانی که تمام زندگیت بود!

دستان تو در دستانش بود اما در خیالش دستان او...

لبخندعاشقانه تورا میدید و بی هوا لبخند دلنشین یاری شکر لب در ذهنش نقش می بست!

و تمام روزهایی که گذراندید فقط در حسرت آن بود که...

کاش تو نبودی و... به جایش او بود...........!

امضا :عسل بانو

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 7 بعد از ظهر توسط عسل بانو|

با حالتی پریشان گفتم که حقیقت تلخ تراز آنی است که فکر میکردم...

با چشم گریان پرسیدی پس وقت رفتن است؟!

و کاش میدانستی آن لحظه چگونه فرو ریختم

درست همانند کومه ای فرسوده میان جنگلی خاموش!

دوست داشتنت ذوق شاعرانه ام را با چشمان ابری به دامان مادر کشانده!

این روزها لبریزم از هرچیزی جز داشتن تو...

بیچاره کلمات عاشقانه ام که با حلقه های بغضی سیاه  هر روز بیگناه در گلویم اعدام میشوند!

بیچاره خودم...

که قرار است تمام شب های باقیمانده عمرم تاوان قتل ناخواسته احساسم را بدهم!

هر روز زبانم زیر تازیانه من که میخواهم تلخ باشد سیاه میشود و او سر سختانه مقابله میکند!

می بینی؟

دنیا میدان جنگ ماست با آنچه که میخواهیم و نمی گذارند و نمی شود!

امضا: عسل بانو- نوشته شده در 93/6/13

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 1 بعد از ظهر توسط عسل بانو|

و باز هم دلم شکست! میبینی که عجیب نیست-هيچ !
شايد رسم زندگي چنين است ...نمي دانم !!!
پس چرا فقط براي من اين رسم ادا مي كند زندگي ؟؟؟
آمده ام بهر غم ها ..... وشايد دليلي ديگر نباشد هيچ !
همه آشنا هايم انسانهايي اند كه فقط نام انسان بودن را با خود به همراه دارند !
آري.... همه ما آمده ايم براي شكستن ! با اين تفاوت كه:
آنها آمده اند مرا بشكنند ... و من !
آمده ام كه خود بشكنم !!!!
زير هجوم نگاهاي سرد آنان ......و زير آوار غم ها...
شكستن و شكستن با دو معناي متفاوت !
_ يكي به معناي ظلم و ديگري به معناي مظلوميت ...!
و چه خوب شد!
كه من براي شكستن آمدم و نه براي شكستن !!!!!
اگر زندگي اين است ....اگر درد است ....اگر رمز عرفان همين باشد !
پس بشكنيد ...! آري بشكنيد دل مرا و حتي درنگ نيز نكنيد! بشكنيد....!
مگر نه خدا بزرگ است ؟ براي همه _براي شما... و براي دل شكسته من..؟؟
آري خدا بزرگ است پس بشكنيد !
و خدا بزرگتر است پس مي شكنم ...!
بشكنيد شايد ببخشد بر شما كه روزي كاري جز شكستن نداشتيد !
و من ميشكنم به اميد روزي كه بفهمم خداوند تمام اين شكستن هاي دلم را ديده است ...!
و زندگي من اين است ....
همچنان آوار غم ها بر سرم ميشكند
و من صبور تر از گذشته ...

حتی دم برنمی اورم...

امضا: عسل بانو

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 3 بعد از ظهر توسط عسل بانو|

داستان جالبیه...

در ادامه مطلب همراه باشین...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 10 بعد از ظهر توسط عسل بانو

گفت دانايي که: گرگي خيره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!...
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند
در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري، گر که باشي هم چو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟  فریدون مشیری

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 8 بعد از ظهر توسط عسل بانو|


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 9 بعد از ظهر توسط عسل بانو|

هنوز هم دارمش

همان مداد قرمز بچگی هایم را می گویم...

مخصوص این بود که بین کلمات را با آن فاصله بگذارم...

فاصله فاصله است چه بین منو تو چه بین املا کلمات!

دور اسمت را خط کشیدم...

با همان مداد قرمز!

ما فصل هاست که فاصله داریم از هم

با این خط بگذار دیگران هم بفهمند...

و سراغت را مدام از من نگیرند!

بگذار بفهمند که نیستی و من چقدر تنهایم!

امضا: عسل بانو- نوشته شده در93/6/03

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 5 بعد از ظهر توسط عسل بانو|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 2 بعد از ظهر توسط عسل بانو|

برهنه ات مي كنند تا بهتر شكسته شوي!!!
نترس گردوی کوچک !

آنچه سياه مي شود روي تو نيست!
دست آنها است...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 3 بعد از ظهر توسط عسل بانو|

اینجا در شهر خبری نیست جز کیسه های پر از غمی که هروز روی هم تلمبار می شوند...

و یکی شبانه می آید و آن را بر  دل آدم ها جا می گذارد و می رود...

اینجا از گل های شهر هم بوی خیانت می آید ...چه برسد به زنبور ها !

عمیق که نفس بکشی بوی دل های سوخته با ریه هایت کاری می کند که صدای سرفه های

سیاهت گوش خفاش های شهر را هم می آزارد!

اینجا هر روز کیسه ی پیرمرد فقیری که لابه لای زباله ها را می شکافد و شیشه خرده های

دل های شکسته را جمع می کند بر دوشش سنگینی می کند !

اینجا اگر تک تک اکسیزن های هوا را با انگشتانت لمس کنی بوی دروغ پوست انگشتانت را میکند!

اینجا آدم ها با پاهایشان فقط می روند و ترک می کنند و له !

اینجا از عشق تازیانه ای می سازند و بر سر عاشق می کوبند!

گرگ خیانت . لباس بره ی عشق را بر تن می کند و به نام عاشقی و دوست داشتن دل بره های عاشق را می درد!

اینجا به هرچه که بنگری کوهی از غم آوار می شود...

من دارم میروم تو هم هر کجا هستی به اینجا دیگر برنگرد!!!

امضا:عسل بانو - نوشته شده در 93/5/12

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 5 بعد از ظهر توسط عسل بانو|

شبی در گوش مادرم پچ پچ میکرد مادر بزرگم...

میگفت دعای ما دست سیدهای موسوی ست!

 صبح سراغ موسوی ها را از پدرم می گرفت

تا ظهر برایم دعا هم نوشته بودند...

که بیفتی از سرم...

که برود مهرت از دلم!

که بیایم به قول خودشان سر عقل !

میدانی؟

کاش دعای سید اثر داشت!

کار از دعا هم گذشته ...

مگر سرم را بزنند...

تا خیال تو و سرم باهم بیفتند!

امضا: عسل بانو - نوشته شده در 93/5/8

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 3 بعد از ظهر توسط عسل بانو|

اعتصاب می کنم!

نماز مغربم را که بخوانم سجاده ام را دیگر برنمی دارم!

شنیده ام سجاده بر روی بال فرشتگان پهن می شود...

صدای من که به خدا نمی رسد

بگذار ...

شاید صدای اعتراض فرشتگان از خستگی بالهایشان

به خدا برسد!

امضا: عسل بانو-نوشته شده در93/4/18

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 7 قبل از ظهر توسط عسل بانو|

طعم این قهوه ی بی شکر

مرا به یاد خاطرات تلخ با تو بودنم می اندازد...

تلخ تلخ...!

همیشه عاشق طعم تلخ و گس بوده ام

و همه همیشه مرا به بد ضاعقه ای متهم کردند...

هر چیزی تاوان دارد!

و امروز...

یاد آور خاطرات تلخ با تو بودنم

تاوان همین ضاعقه ام هستند!

امضا:عسل بانو- نوشته شده در93/4/3

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 7 قبل از ظهر توسط عسل بانو|

 دیگر منتظرت نیستم...

می دانی؟ دیشب خدا را در خواب دیدم!

خودش اشک هایم را پاک کرد...

گفت که نگران تنهایی من است!

و تصمیم گرفته این روزها آخرین روزهای تنهایی من باشد!

مشتلق بده...

گفت قصد کرده  همین روزها مرا باخود ببرد!

فکرش را هم نمی کردم ...

به جای دست های سرد تو که تنهایم گذاشت

دست های خدا دستم را بگیرد...

منتظرت نیستم...

آمدنت دیر شده...

دیگر نیا...

امضا : عسل بانو - نوشته شده در93/3/31

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 10 قبل از ظهر توسط عسل بانو|

این هم 3عکس به یاد موندنی از غم بانو...

البته کد داره...که دوستای صمیمی قادر به رویتم هستند!!!

دوستای گلم کدش  شماره ی خطمه بدون صفر اولش!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 9 قبل از ظهر توسط عسل بانو|

 از این پس نه کسی مرا دوست خواهد داشت و نه تو مرا دوست داشتی...

 اصلا دوست داشتنی در کار نیست!

 اینها همه زائیده ی مغز خام و بی تجربه من بودند...

 اینها را صبح که شد و بیدار شدم فهمیدم!

 که فقط من بودم که ساده لوحانه عاشقی کردم...

 تا به حال در جهان کسی جز من به چنین خوابی نرفته بود!

 امضا: عسل بانو - نوشته شده در93/4/25

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 9 قبل از ظهر توسط عسل بانو|

 یادت هست؟

خم شدم و کمرت را بوسیدم... با عشق

 و غروری در هم شکسته!

 و اما تو...

 کمرم را شکستی... با جدایی

 و غروری که حتی پای بازگشتت را به زنجیر کشیده...

 امضا: عسل بانو - نوشته شده در 93/4/24

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 9 قبل از ظهر توسط عسل بانو|

 نفس کم آورده ام مهربان...

 قلبم به اندازه حجم نبودنت درون سینه ام سنگینی می کند

جایی برای ریه هایم دیگر نمانده است!!!

 دست کم آورده ام مهربان...

 انگار با همین دو کف دست به دعا بلند شده کاری بر نمی آید

خدا هم برای آمدنت دست های بیشتری می طلبد از من!!!

 دل کم آورده ام مهربان ...

 عشق و مهرم به تو سود روز شمار می دهد هر روز...

دل کم آورده ام برای این همه دوست داشتنت

 برای عشق تو ...

 چند حساب دل . در سینه ام باز کرده ام...

    برای دوست داشتنت دل کم آورده ام...!

 امضا:عسل بانو- نوشته شده در93/4/18

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 0 قبل از ظهر توسط عسل بانو|

 دلم برایت به اندازه ی تمام وفاداریم به تو ...تنگ است!!!

 دلم به دلت بند است و...دستم به هیچ بند است...

 فشار دلتنگی ات بند دلم را پاره می کند و از دستم هیچ بر نمی آید...

 درد سختی ست...

وقتی که حتی دستانم می ترسند شماره ات را بگیرم!

 وقتی که از دور به دیدارت می آیم و دستانم را پشتم پنهان می کنم!

 وقتی صدایم می لرزد که خدا را صدا بزنم که دستم را بگیرد و به تو برساند...!

 به راستی من...

 چه فرقی دارم با آن دخترک قطع نخاعی که روح از دستانش پر کشیده؟؟؟

 و دستانش گره ای از کار خودش هم وا نمی کند؟!!

 امشب و صیت خواهم کرد...دستانم را به او ببخشند...!!!

 از دست من کاری بر نیامد شاید او بتواند...

 با دستان من . مرا از دور به تو نشان دهد ...

 تا رو برگردانی و چشمانت را به روی تنها واقعیت زندگیت که از آن فرار می کنی...

 به روی من باز کنی...

 امضا:عسل بانو نوشته شده در نیمه شب 93/4/18

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 11 قبل از ظهر توسط عسل بانو|

 

دیروز بی هوا هوایت را کردم

 

هوایت هوای چشمانم را ابری کرد

 

به هوای دیدنت قدم به هوای کوچه گذاشتم و...

 

هر لحظه هوا...

 

نفس به نفس نزدیک به هوای نفس های تو می شد...

 

یک هوا خودم را رو به رویت دیدم...!

 

تو اما...

 

بی هوا هم نگاهت به من نیفتاد...!

 

هوای نفس هایت همان هوای گرم جنوب

 

اما هوای میان ما ...

 

هوای غریب و مه آلود سرد شمال...

 

آری کلمه کم دارد این زبان وقتی که شرم نمی گذارد

 

با همین کلمه ی(  هوا  ) ...

 

بگویم که چقدر هوای گرم آغوشت را کرده ام!

 

کلمه کم دارد این زبان...

 

استاد سخن اگر زنده هم بشود نمی تواند...

 

نمی تواند تا زمانی که تو هوایم را نکرده ای

 

با زیباترین کلمات تو را به من برگرداند...

 

پس

 

به یاد هوای قدیم اگر...

 

هوایت هوایی شد و باز هم هوایم را کرد

 

من...

 

همین حوالی منتظر هوای بهاری آمدنت هستم!

 

امضا: عسل بانو - نوشته شده در93/4/15

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 10 قبل از ظهر توسط عسل بانو|


آخرين مطالب
» پست ثابت
» عطر تو...
» چشمان عکس خود...
» فقط برای خدا...
» دختر ام...
» گاهی.. نگاهی...یادی...
»
» بازی با کلمات
» بخوان
» عشق پروانه
Design By : Pars Skin