پست ثابت
شبي غروب ميكنم كنار چشمهاي تو
و بي گناه ميروم به دار چشم هاي تو
من از تمام عاشقي به اين بسنده ميكنم
كه يك دقيقه سر كنم كنار چشم ها ي تو
شبي غروب ميكنم كنار چشمهاي تو
و بي گناه ميروم به دار چشم هاي تو
من از تمام عاشقي به اين بسنده ميكنم
كه يك دقيقه سر كنم كنار چشم ها ي تو
تو شبیه هیج کس نیستی ...
تو یک دنیایی اما نه دنیایی که همه میشناسندش
یک دنیا که فقط مختص برای من آفریده خدا
امضا : عسل
تو آمده بودی که بروی اصلا
تو چه می دانی چه ترسی ست
ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟
یا شاید...
کل زن های جهان مثل منند!
وقتی که دلتنگی لبریز می شود از چشمهاشان
باید خالی کنند هرچه که بغض دارند همراه حرف هاشان
باید لب باز کند و خالی شود از هر غمی که پر است
وقتی که کنار تو نشسته و دلدار تو است
باید بگوید از هر دری که هست
از خاطرات تکراری کودکیش تا دفتر خاطرات کودک دنیا نیامده اش
تاشاید بغض دلگیرش خالی شود همراه این همه حرف...
حرف و حرف وحرف از هر دری سخن!
بگذار بگوید از هرچه که روا و نارواست
تو که دلداری برایش گوش باش
بلکه پر است گوشی که دلدار شود!
امضا:عسل بانو نوشته شده در 1395/1/11
بی تفاوت شده ام به بی تفاوتی هایت
صبور شده ام در انتظار کشیدنت
کبود شده ام در بی هم نفسی هایت
گوشه گیر شده ام در بی وفایی هایت
زبان گرفته ام با بی همدمی هایت
لب گزیده ام در نبود لب هایت
زولیده شده ام در نبود چشمانت
کت پوشیده ام در نبود آغوشت
سیگار کشیده ام در نبودن هایت!
آری کنار آمده ام با کنار کشیدنت....
مثل یک درخت سرمازده در زمستان
که منتظر بهار است و...
بیشتر چشم انتظار باغبان اش
شاخه های خشک و تکیده ام رو به آسمان کبود مه آلود...
و با چشمان منتظرم یا رجا می خوانم وقت غروب...
زوزه می کشد باد و (یا رجاء) ی من را می برد تا عرش!
شاید هم تا خدا...
لرز دارد هوای اطراف ام
هوا سرد است و هوای تنهایی سرد تر
شاید فردا ....
شایدهم پس فردا...
و من! تقویم آمدنش را ندارم
مرا همان بس که باغبان می داند تا بهار چشم به راهش می مانم!
و باز برای هزارمین بار جواب داد :من بیشتر
هزار بار گفتم دوستت دارم فقط به این امید...
که شاید برای یک بار از هزارمین بارهم که شده
به زبان بیاورد تکرار هزارمین جمله ی مرا...
اما برای هزارمین بار هم گفت من بیشتر!!!!
و من برای هزارمین بار دلم شکست
و چه بی رحمانه سنگ صبورت را به تاراج می برند...
در زمانه ای که اگر عاشق شوی دلت را پر از تردید میکنند...
دیگر نه جای ماندن است!
بیا ای قدیمی! ای خوب! تا با هم پر کشیم
تاریکی های تردید را بدریم و سوی خورشید رویم و برآریم فریاد...
ز دو رنگی های این زمین رنگارنگ ..ز نامردی ها... زنامرامی ها
بیا برویم ... بیا پرکشیم
دلم برای یک فغان بلند تنگ است
دلم برای خدا تنگ است...