دلتنگی...!

دلتنگی....!

یاد دارم دوستی گفت یک روز ـ که دلتنگ عصر های جمعه است ....

ندانستم ...!!! خندیدم و گفتم :

عصر های جمعه پر از دلتنگی اند !   برای دلتنگی ـ دلتنگی ؟؟؟

آن روز نفهمیدم آن دوست چه گفت .... اما حالا ...

کجاست که ببیند دلم برای همان عصر های دلگیر جمعه ـ چگونه تنگ تر شده !

کجایند دیگر آن عصر های دلگیر ؟؟؟             چرا کسی دلتنگ نیست؟؟؟

پس چرا نمیرسد یک جمعه دلگیر دیگر ؟

چرا نمیرسد یک دلتنگی پر از دلتنگی؟؟؟؟

کجای این تقویم سیاه عصرهای روشن جمعه را نوشته اند ؟؟؟

چرا دیگر بوی نرگس های خشک شده از لای صفحه های سمات نمی آید ؟؟؟

                                        نرگس ها چرا رایحه باخته اند؟

همچنان زمانه میگذرد...........

            و دیگر کسی بوی پیراهن یوسف را بخاطر نمی آورد...

شاید دیگر وجود یوسف گمگشته را پدر فراموش کرده ......

دستهای به دعا بلند شده پدران پیر در خاک جا ماند .....

کسی نیست که بگوید :

دستهای پسران این پیران روشن ضمیر پس  کجا مانده؟؟؟؟

پس کجایند دیگر آن چشمان مشتاق و منتظر ؟؟؟

دیگر کسی جمعه ها را به خاطر نمی آورد .......

                                       یوسفا !

                                                 یوسفا چه کنیم؟؟؟

اللهم عجل لولیک الفرج

امضا: عسل

ماه مهربانم....!

 ماه مهربانم.....!

باز زمستان آمده و ماهم را پشت ابرها هفته هاست پنهان کرده ...صدایش میکنم :

بیرون بیا ای صمیمی ...!

ماه از پشت ناگهان پیدا میشود .... وقت درد دل کردن است پا میشوم

میروم بر پشت بام زیر نور آبی اش ...آهسته میگویم برایش راز های ناگفته ام ...

هی فلانی میدانی..؟؟؟؟؟

این ماه سالهاست که راز دار شبهای تنهاییم شده و کسی هیچ نمی داند که چه راز دار خوبی ست!

و اگر هوس کنی تمامی شب را تا صبح درد دل کنی می ماند و با آن لبخند مهربانش میشنود....

یاد شب های تابستان بخیر .... یاد قرص کامل ماه که میتابید بر اتاق کوچکم...

و دیوار های ملتهب اش را با نور آبی اش سراچه ی پاکی میکرد...

و آنجا پر میشد از آرامش و احساس...

یاد مروارید های غلتان چشمانم بخیر که به آهستگی میخرامیدن در میان گیسوانم....

عجبا در دلم غوغایی به پا بود ... شور شیرین یا شاید غم فرهاد...!!!

ماه اگر نبود دب اکبر را جا میگذاشت و تا صبح برای اینکه بهانه ماهم را نگیرم رو به من چشمک میزد!

جانشین پر نور و احساسی نبود .... اما از هیچ .... از تنهایی... از ظلمت بهتر بود...!!!!

باز هم آفرین به ماه غم تنهاییم را میخورد.....

امضا:عسل

وقت آن است که...

وقت آن است که ......

واقع بین با خود اندیشیدم و نه از روی دل !!! میخواستم آنچه حقیقت را بیابم ...

دریافتم که او دیگر مرا دوست ندارد و تمامی این سالها این دل ساده من بود که نمیخواست قبول کند که دیگر دلی به یادش نمی تپد ....

و تنها امیدم همین خیال ابلهانه بود ....!!!

یک عمر تنها به یک خیال دل بستم و حقیقت را... واقعیت را رها کردم !

شاید چون نتایج این نگرش تلخ بود !

امشب سخت به تنگ آمده قلبم و کسی نیست آرامش بخش و امید دهنده من باشد !!!

حتی آنکه همیشه فکر میکردم بالاخره روزی تکیه گاه من خواهد شد

انگار کسی در گوشم زمزمه میکند .... که باختی.... به خیالی پوچ و پوشالی...!

آری من باختم ...! عمرم را به یاد کسی که حتی لحظه ای قلبش برای من.... هرگز نتپید ....!

و قلبم چه ساده لوحانه به خود قبولانده بود که می آید بالاخره روزی ...

وحال امشب تنهای تنها یافته ام خود را بدون هیچ پشتیبان و امید ....

و من !    سرگردان تر از گذشته .....

شاید امشب وقت آن است که به بیابان بزنم !

امضا:عسل

ريحان دل

یکی از پس سال ها رسید و دلم را مهر و محبت آموخت

دلی که سنگ شده بود از بس که سنگ صبور درد های خود بود !

دلی از سنگ خارا که هیچ چیز بر او اثری نداشت !!!

یکی آمد از پس سال های غبار آلود دوران جوانی ام

قطره قطره محبت نثار دلم میکرد ....

بر دل اما هیچ اثری نداشت .... ولی او همچنان قطره قطره محبت میچکانید !

ماه ها گذشت ... صبح روزی بهاری دلم را نیافتم ...

حل گشته بود با ذرات عشق و محبت ...

وای بر من سنگ درون سینه ام کو ؟؟؟؟

آنروز کسی آمده بود به مبارک بادش !

عشق عیدانه آورده بود ....

او که بود ؟؟؟

همان که از پس سال ها در رسید؟

در برابر دیدگانم آنروز جهان را جور دیگر یافتم ...

عجبا این همان دنیای بی روح و منجمد دیروز است؟

یکی آمد با مهر ومحبت آشنایم کرد و...

یکی آمد که راز های ناگفته پیش او فاش کردم !

گفتم دلم تنها سنگ صبورم بود ـ گرفتی ؟

از آنروز او شد سنگ صبور روزگارم....

شبی تمام درد دل های عمرم باز گفتم

سبک شدم اما دریغا که ندانستم ....

افسوس که خوب من تاب نیاورد ...سنگ صبورم شعله ور شد !

و چون تکه سنگ شهابی از مقابل چشمان گریانم سوخت وگذشت...

وای بر من که ندانستم دل او از گل ریحانی ظریف تر است !!!

سنگ صبورم !

                          شهاب زندگی ام !

                                                     ریحان دل !

                                                                       

    کجا رفتی؟؟؟

امضا:عسل

سوال...؟؟؟

پرسيد اگر بميرم روزي ناراحت مي شوي آيا ؟؟؟

واي چه مي گويد؟؟؟    بميرد ؟!!!    آنوقت من ناراحت خواهم شد يا نه؟؟؟؟

مگر چه كرده ام كه او مرا چنين دل مرده و سرد و سنگ مي پندارد؟؟؟

مگرنه اينكه شبي تاصبح براي اينكه دلش را نا خواسته شكسته بودم اشك خواب را از چشمانم دزديد؟

مگر نه اينكه روزها با خودش و خيالش درد دل كردم ؟؟؟

مگر نه اينكه سنگ صبور يكديگر بوديم و هستيم در روزگاري كه كسي راز داري نمي آموزد؟

با خود چه فكر كردي كه پنداشتي در روزگاران بي كسي ام زنده خواهم ماند ؟؟؟

مگر نه اينكه تخم محبت را تو پاشيدي ؟؟؟

به دستان خود باور نداشتي يا به تخم هايي كه كاشتي ؟

مگرنه اينكه ازمحبت خار ها گل مي شوند؟

چه زود قضاوت كردي و مي كني ....

من چگونه شادمان خواهم شد آن زمان .......؟

چگونه لبخند بر لبانم مي نشيند اگر بدانم كه تو ديگر نيستي؟؟؟

دلم را شكستي .....اشكم را جاري ساختي بي وفايم !

نگرانم كردي ......نگرانم كردي !!!

تو هنوز هم مرا نشناختي!!!

یارب نظر تو برنگردد

یه روز با نگاش حرفای خوبی بهت میزنه نگاهشو میخونی اما باور نمیکنی ...

 

میگه دوستت داره اما باور نمکنی! میگه عاشقته ....خیلی میخوادت اما باور نمیکنی...

اونقدر میگه که بلاخره باورش میکنی بعد میبینی که حتی دیگه توهم بهش علاقه داری ...

دوسش داری حتی بیشتر از اون ...که حتی غرورتو واسش میشکنی ....

و این دوست داشتنه روز به روز بیشتر میشه تا جاییکه اون آدم میشه همه چیت 

حالا اگه جلو آینه میری خودتو نگاه میکنی ..حتی اگه راه میری ...میخندی فکر میکنی همه برای اونه...

حتی می بینی بدون اینکه بدونی چه عطری میزنه دائم بوی عطرشو حس میکنی ....

حالا اگه نفس هم میکشی به یاد اونه ...... زندگیت با همه سختی هاش  برات قشنگ میشه

چون تموم  لحظه هات داره به یاد اون میگذره.....

یهو میاد میگه من دارم میرم تو هم برو ......!!!  

به همین سادگی تو نمیدونی چرااااا؟؟؟

 وتو فقط سکوت میکنی ..... سکوت!!!

اونوقته که فکر میکنه اونقدر ها هم ناراحت نیستی و بعد ......

تو رو با تمام بی کسیت تنها میذاره و میره ........!!!

و اصلا به اینکه چی به سرت میاد فکر نمی کنه .....

دنیای خیلی بدیه می بینی؟؟؟

خسته زمانه

در دنيايي كه همه حسادت مي ورزند حتي به تنهاييت .....
و چه بي رحمانه سنگ صبورت را به تاراج ميبرند.......
در زمانه اي كه اگر عاشق شوي دلت را پر از ترديد ميكنند!!!!
ديگر نه جاي ماندن است!!!!
بيا اي قديمي اي خوب!
تا با هم پر كشيم تاريكي هاي ترديد را بدريم وبه سوي خورشيد رويم
و بر آريم فرياد ز دورنگي هاي اين زمين رنگارنگ....ز نامرادي ها ...ز نا مردمي ها ...
بيا برويم ......بيا پر كشيم .....
دلم براي يك فغان بلند تنگ است
دلم براي خدا تنگ است!!!!!!