سوال...؟؟؟
واي چه مي گويد؟؟؟ بميرد ؟!!! آنوقت من ناراحت خواهم شد يا نه؟؟؟؟
مگر چه كرده ام كه او مرا چنين دل مرده و سرد و سنگ مي پندارد؟؟؟
مگرنه اينكه شبي تاصبح براي اينكه دلش را نا خواسته شكسته بودم اشك خواب را از چشمانم دزديد؟
مگر نه اينكه روزها با خودش و خيالش درد دل كردم ؟؟؟
مگر نه اينكه سنگ صبور يكديگر بوديم و هستيم در روزگاري كه كسي راز داري نمي آموزد؟
با خود چه فكر كردي كه پنداشتي در روزگاران بي كسي ام زنده خواهم ماند ؟؟؟
مگر نه اينكه تخم محبت را تو پاشيدي ؟؟؟
به دستان خود باور نداشتي يا به تخم هايي كه كاشتي ؟
مگرنه اينكه ازمحبت خار ها گل مي شوند؟
چه زود قضاوت كردي و مي كني ....
من چگونه شادمان خواهم شد آن زمان .......؟
چگونه لبخند بر لبانم مي نشيند اگر بدانم كه تو ديگر نيستي؟؟؟
دلم را شكستي .....اشكم را جاري ساختي بي وفايم !
نگرانم كردي ......نگرانم كردي !!!
تو هنوز هم مرا نشناختي!!!