پلي بسوي تو...
ديكر انگار دارم شاعر ميشوم با جنون تو
سرا پا همه پر از جنونم اين روزا
ديوار هاي خانه همه شاهدند ميخواهي بپرس
از ترك هاي سر تا سر غم شكاف هاي ممتدشان
تو رفتي و من را تنها سپردي به ديو وار هاي شهر
از آن روز شوم
حنجره ام مدام ترك مي خورد هر روز
و ترك هاي ديوار هر روز عميق تر از ديروز
چشم دوخته ام به در يا اجل رسد يا دست هاي تو
در انتظار تلنگرم مانند يك چيني بند خورده بدون تو
كاش بر تن خرد شده ام زودتر خورد آخرين ترك
شايد كه زودتر از تقدير فرو ريختم از تنهايي خودم
كاش زودتر از موعود يك ترك خورد به خط عمر بيهوده ام امروز
كوتاه شود اين بودن و...
پلي شود بسوي تو...
امضا:عسل


