او ميرفت و من پشت سر نفرين مي كردمش

نميديدم اما به خيالم گريه ميكرد

خون در جلوي چشمانم جاي اشك حلقه بسته بود

راضي به مرگم بودم آن لحظه كه فرياد مي زدم

تن لرزانم را مي ديد اما منكر نشد !

شرمنده بود و سر به زير انداخته بود

باضجه هاي من سر جايش چون ميخ كوبيده بوده

دليل مي خواستم اما سكوت اختيار كرده بود

سياهي هاي ممتد چشمانم را تار كرده بود

خونم نمي جهيد بي شك اگر چاقو مي كشيد

تلو مي خوردم مثل مست هاي دوره گرد

از بس كه سرگيجه اي تمام سرم را گرفته بود

دست بر ديوار گرفتم آن لحظه كه مي افتادم

دست ياري به سويم نياورد و مانع افتادنم نشد!

او راست مي گفت تكيه گاه محكمي نبود

من مي افتادم و او نظاره گر ويران شدنم بود!

امضا : عسل