وقت آن است که...
واقع بین با خود اندیشیدم و نه از روی دل !!! میخواستم آنچه حقیقت را بیابم ...
دریافتم که او دیگر مرا دوست ندارد و تمامی این سالها این دل ساده من بود که نمیخواست قبول کند که دیگر دلی به یادش نمی تپد ....
و تنها امیدم همین خیال ابلهانه بود ....!!!
یک عمر تنها به یک خیال دل بستم و حقیقت را... واقعیت را رها کردم !
شاید چون نتایج این نگرش تلخ بود !
امشب سخت به تنگ آمده قلبم و کسی نیست آرامش بخش و امید دهنده من باشد !!!
حتی آنکه همیشه فکر میکردم بالاخره روزی تکیه گاه من خواهد شد
انگار کسی در گوشم زمزمه میکند .... که باختی.... به خیالی پوچ و پوشالی...!
آری من باختم ...! عمرم را به یاد کسی که حتی لحظه ای قلبش برای من.... هرگز نتپید ....!
و قلبم چه ساده لوحانه به خود قبولانده بود که می آید بالاخره روزی ...
وحال امشب تنهای تنها یافته ام خود را بدون هیچ پشتیبان و امید ....
و من ! سرگردان تر از گذشته .....
شاید امشب وقت آن است که به بیابان بزنم !
امضا:عسل