ماه مهربانم.....!

باز زمستان آمده و ماهم را پشت ابرها هفته هاست پنهان کرده ...صدایش میکنم :

بیرون بیا ای صمیمی ...!

ماه از پشت ناگهان پیدا میشود .... وقت درد دل کردن است پا میشوم

میروم بر پشت بام زیر نور آبی اش ...آهسته میگویم برایش راز های ناگفته ام ...

هی فلانی میدانی..؟؟؟؟؟

این ماه سالهاست که راز دار شبهای تنهاییم شده و کسی هیچ نمی داند که چه راز دار خوبی ست!

و اگر هوس کنی تمامی شب را تا صبح درد دل کنی می ماند و با آن لبخند مهربانش میشنود....

یاد شب های تابستان بخیر .... یاد قرص کامل ماه که میتابید بر اتاق کوچکم...

و دیوار های ملتهب اش را با نور آبی اش سراچه ی پاکی میکرد...

و آنجا پر میشد از آرامش و احساس...

یاد مروارید های غلتان چشمانم بخیر که به آهستگی میخرامیدن در میان گیسوانم....

عجبا در دلم غوغایی به پا بود ... شور شیرین یا شاید غم فرهاد...!!!

ماه اگر نبود دب اکبر را جا میگذاشت و تا صبح برای اینکه بهانه ماهم را نگیرم رو به من چشمک میزد!

جانشین پر نور و احساسی نبود .... اما از هیچ .... از تنهایی... از ظلمت بهتر بود...!!!!

باز هم آفرین به ماه غم تنهاییم را میخورد.....

امضا:عسل